ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

کتاب‌های سال 88

کتاب‌ها همه خوب‌اند. برای دانستن خوبی‌شان. همین که تا نزدیک‌شان می‌روم و نگاه‌شان می‌کنم، اسم‌شان را می‌خوانم و آن‌که خوانده‌ام یادم می‌آید و آن‌که نخوانده‌ام را توی نوبت خوانده‌شدن می‌گذارم و ... زمان را نمی‌فهم‌ام و غم دوری و فشار دوران را. سال قبل هر قدر بد بود، کتاب‌ها خوب بودند.

کتاب‌هایی که خواندم و یادم هست این‌ها بودند:

1- نوشتن با دوربین / گفت‌و‌گوی پرویز جاهد با ابراهیم گلستان.

یادم هست که این کتاب را آن قدر نخوانده بودم که دست‌آخر درست در آن یک ماه هیاهوی انتخابات خواندم. کتاب پرشوری بود در آن ثانیه‌های پرتپش و ...

2- خروس / ابراهیم گلستان

خروس اولین کتابی بود که بعد از خرداد و با هم خواندیم. می‌خواستیم کمی به خودمان بیاییم. نشد اما چقدر نشانه‌ها داشت برای‌مان و حتا متنی را با هم نوشتیم درباره‌اش و نیمه‌کاره ماند

3- سوربز/ یوسا/ کوثری

این کتاب هم از سری نخوانده‌هایم بود که فروردین سال قبل شروع کردم. خواندنش سرشار از حیرت بود و لذت و این‌همانی با شرایط خودمان. و خب یوسا، یوسای عزیز است.

4- دیوانه در مهتاب/ مجموعه داستان حمیدرضا نجفی/چشمه

راست‌اش مطمئن نیستم که این کتاب را سال هشتاد و هفت خواندم یا هشت... بگذریم. حمیدرضا نجفی یکی از نویسنده‌های محبوب‌ام شد که دیگر با اطمینان آثارش را می‌خوانم.

5- نگران نباش/ مهسا محبعلی/چشمه

شک و تردید مورد بالا را برای این کتاب هم دارم. نگران نباش را دوست داشتم. فضاسازی و ریتم خوبی داشت. خواندنش لذت بخش بود.

6- روح پراگ/ ایوان کلیما/فروغ پوریاوری/نگاه

بپرسی بهترین، این کتاب بی بروبرگرد بهترین بود. شرایط خاص‌مان هم دخیل بوده، اما از ایوان کلیما رمان خوب در انتظار تاریکی، درانتظار روشنایی را هم با ترجمه‌ی فروغ پوریاوری خواندم که آن هم خوب بود. (می بینی در یک بند اسم دو کتاب که امسال خواندم را با هم آوردم، تردستی که منم!)

7- نقشه‌هایت را بسوزان/ داستان‌های کوتاه امریکایی/ ترجمه مژده دقیقی/نیلوفر

لذت خواندن داستان‌های امریکایی با ترجمه‌ی خوب مژده دقیقی و انتخاب‌های خوب‌ترش کم از لذت هم‌آغوشی ندارد. اغراق می‌کنم؟ شاید کمی، اما باید بگویم در عطش خواندن داستان‌های امریکایی می‌سوزم.

8- گداها با ما هستند/ توبیاس ولف/ ترجمه منیر شاخساری/چشمه

داستان کوتاه امریکایی خوب است و توبیاس ولف یکی از نویسندگان امریکایی خوب است. توضیحات بند بالا این‌جا هم مصداق دارد. ترجمه‌ی منیر شاخساری خوب است و آخرهای سال 88 یک مجموعه‌ی دیگر هم از توبیاس ولف درآمد که با خیال راحت از روی پیش‌خان کتاب فروشی برداشتم. که آن هم خوب بود. اسم کتاب: شب موردنظر

9- پرتره‌ی مرد ناتمام/امیرحسین یزدان بد/ چشمه

مجموعه‌ی داستان اول خوب. داستان‌های متنوع با ساختاری عالی. زبان داستان‌ها خیلی به جا و خوب بود.

10-عیش مدام/یوسا/ ترجمه کوثری/نیلوفر

اسمش رویش هست دیگر: عیش بود، عیشی با مادام بوواری و فلوبر و یوسا و عبدالله کوثری. انگار با همه‌ی این‌ها بروی مهمانی! خیلی خوش گذشت.

این ده‌تا اما زیاد بودند. پس ادامه‌ی لیست بالا بی‌شماره و توضیح:

بهار 63/مجتبا پورمحسن/چشمه ، اندوهی ژرف/یاسمینا رضا/نازنین شهدی/ورجاوند ، پس از تاریکی/ هاروکی موراکامی/مهدی غبرایی/نیک ، حق‌السکوت/ ریموند چندلر/ احسان نوروزی/ مروارید/ ، نیمی از کتاب‌های کوچک قلمرو هنر نشر نیلا که در یک پست جداگانه به‌شان می‌پردازم.

بعضی‌ها را هم دوست نداشتم

دوست نداشته‌ها: احتمالا گم شده‌ام/ سارا سالار/ چشمه ، یوسف‌آباد خیابان سی‌وسوم/ سینا دادخواه/چشمه ، کل کتاب‌های مجموعه‌ی 20 نویسنده 60 داستان/ ترجمه‌ی اسدالله امرایی/ انتشارات آمیتیس ، دیدار با خورشید/محمدرضا پورجعفری/نیلوفر، من او را دوست داشتم/ آنا گاولدا/ الهام دارچینیان/ قطره ( مجموعه‌ی داستان گاولدا را بیش‌تر دوست داشتم : دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد)







.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

دل دلدادگی


دل دلدادگی قصه‌ی تلخی‌هاست. اولش را که خودت خواندی؛ فردای روزی است که زلزله‌ی منجیل و رودبار آمده، روجا دختر کوچکش را بغل گرفته و عزادار دختر بزرگ‌ترش، گلنار است که دیروز، تیرآهن سقف خانه‌شن، پاهای دخترک را قطع کرد و در آغوش پدر و مادر دربه‌در، آن قدر خونریزی کرد تا مُرد. شوهرش داوود، بعد از زلزله، تنهایشان گذاشت و رفت.

دل دلدادگی قصه‌ی روجاست و سه مرد که عاشق‌اش شدند. اولی کاکایی، پسرخاله‌اش، از ده همسایه که بیشتر عمرش را در جنگل گذرانده، سواد ندارد و از روی غریزه عاشق روجا شده‌بود. وقتی که کاکایی در سال‌های جنگ، خدمت سربازی می‌رود، روجا عروسی می‌کند. شوهرش داوود معلم دبیرستان، پسر یک سرهنگ تهرانی و از خانواده‌ای اعیان که پشت به آن‌ها کرده، اهل کتاب است و دغدغه‌های فلسفی خودش را دارد. یحیا، مرد زال هم در پی روجایی‌ست که ازدواج کرده و دو بچه دارد. یحیا کارمند سابق میراث فرهنگی که یک بت طلایی عتیقه را دزدیده و از ترس دولت و شریکش ساکن کوه شده است.

مندنی‌پور دغدغه ی جنگ دارد و زلزله، و در این رمان 928 صفحه‌ای به هر دوی این‌ها پرداخته‌است. با کاکایی به جنگ می‌رویم، با آدم‌های جنگ آشنا می‌شویم، می‌ترسیم، به فکر انتقام می‌افتیم، می‌جنگیم و در نهایت می‌میریم. با روجا به زندگی دهاتی و بعد شهرستانی خو می‌گیریم، پای سه مرد به زندگی‌مان باز می‌شود که عاشق هیچ‌کدام نمی‌شویم، که مصیبت کشیدن و تلخی سرنوشت روجاست. حتا با داوود به سال‌های قبل از انقلاب می‌رویم، فکر می‌کنیم به زندگی و یه هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسیم. سال‌ها رنج می‌کشیم و با آجر و آهن خانه‌ای می‌سازیم، که در عرض چند ثانیه نابود می‌شود و گلنار را هم با خود نابود می‌کند.

مندنی پور زبان را می‌شناسد، یعنی عمده‌ی داستان در زبان اتفاق می‌افتد و عمق می‌گیرد. کمتر نویسنده‌ی ایرانی را می‌شناسم که به اندازه‌ی مندنی‌پور زبان را بفهمد و به‌کار گیرد. ولی این‌جا، زبان باید در خدمت داستان باشد؛ شخصیت‌پردازی، پرداخت زمان و مکان و همه‌ی المان‌های داستانی باید در اختیار داستان باشند. خودمان هم بارها صحبتش را کرده‌ایم که اصولن قصه، اساس داستان است و همه‌ی این‌ها ابزاری برای تبدیل آن قصه است به داستان. حالا این نقد به بزرگان ادبیات حال حاضر ما وارد است، از جمله آقای مندنی‌پور، که با اتکا به قدرت زبانی‌شان، کلیت داستان را با زبان‌بازی کم‌رنگ می‌کنند و گاه بی‌رنگ. این است که زبان و زبان‌بازی، شده آفت این رمان، به علاوه‌ی تلخی مکرر و فاجعه‌ی مدام، انگار که هیچ لحظه‌ی خوبی را نمی‌توان نوشت. با این حال، توصیه می‌کنم کتاب را ادامه بدهی، حتا شده به خاطر همان قدرت زبانی نویسنده و چفت و بسط کلی رمان، ولی انتظار هیچ خوشی و شیرینی را نداشته‌باش، که در کل متن، حتا برای یک لحظه هم پیدا نخواهی کرد.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

مفاهیم بنیادی نظریه‌ی فرهنگی

یادآور ِ دفترهای سپید بی‌گناهی



بعضی کتاب‌ها مرجع هستند. «مفاهیم بنیادی نظریه‌های فرهنگی» از این دست است. کتاب را یکی از شاگردان عکاسی مهران مهاجر به من هدیه داد. تصورم این بود که از همان کتاب‌های حوصله‌سربر است با ترجمه‌ی مغلوط که برای خواندن هر جمله باید آن قدر فکر کرد و پس و پیش جمله را سَرند کرد تا چیزی دستگیرت بشود. اما این طور نبود. ورق که زدم دیدم ترجمه‌ی روان و سلیسی دارد و فی‌المجلس چند عبارت را پیدا کردم و همان‌جا در ماشین خواندم. «پدیدارشناسی»، «الیگارشی»، «اومانیسم»، «کلان روایت» و «پارادایم». یاد کلاس جامعه‌شناسی‌ای که سال 77 می‌گذراندم، افتادم که اول هر جلسه واژه‌های مرسوم را که درمقالاتِ روزنامه‌ی جامعه می‌دیدم و می‌خواستم معنای درست‌شان را بدانم از استاد آن درس می‌پرسیدم. حاصل‌اش شده بود چند صفحه جزوه‌ی شخصی که به زبان ساده این مفاهیم را برایم قابل فهم می‌کرد. جالب است که وقتی از روی چنین مراجعی معنای این مفاهیم را می‌خوانیم تازه می‌فهمیم که چقدر در به کارگیری‌شان اشتباه می‌کردیم. می‌خواهم بگویم مطالعه‌ی این کتاب و کتاب‌های مثل این هیچ کاری که نکند باعث می‌شود آدم هر اصطلاحی را که به زبان‌اش می‌آید نگوید. ضمن این که کمک می‌کند سرجای خود درست و با اطمینان حرف بزنی. باز هم به گمان‌ام راهی است برای تمرین گفت‌وگو که همه‌ی ما در آن ضعف داریم. هر چند بیش‌تر اوقات فراموش می‌کنیم. از متن کتاب:
 مؤلف (Author)
ظاهر امر آن است که «مؤلف» منبع خلاق و ویژه‌ی یک متن ِ نوشتاری است. اما این اندیشه که هر متن آفریننده‌ی واحدی دارد و در نتیجه، کار خواندن فرآیندی است که کمابیش بر درک نیت‌ها و معناهای موردنظر مؤلف استوار است، به انحاء مختلف زیر سؤال رفته است. اصحاب هرمنوتیک در سده‌ی نوزده، به ویژه ویلهلم دیلتای، با تجزیه و تحلیل فرآیند فعال خوانش، به مقابله‌ با این فرض پرداختند که مؤلف شناختِ بهتری از معنای متن ِ خود دارد. آن‌ها بر این باور بودند که خواننده بیش از آن که به کشف معنای متن بپردازد، باید آن را بسازد؛ و در واقع، درک مؤلف از اثر خود فقط یکی از تفسیرهای متعدد و ممکن ِ آن است. ...

در پایانِ هر مفهوم تعریف شده، ارجاعی برای مطالعه‌ی بیش‌تر داده شده که خب می‌شود گوگل کرد و بیش‌تر دانست. مفاهیم خیلی تخصصی نیستند و عمومن در ادبیات و هنر و جامعه شناسی و مطالعات سیاسی کاربرد دارند. کتاب ترجمه‌ایست از Cultural theory: The key concepts تالیف اندرو ادگار و پیتر سج‌ویک، ترجمه‌ی مهران مهاجر و محمد نبوی که انتشارات آگه چاپ‌اش کرده.


امشب که ثانیه‌ها خیلی بی‌تابی کردند، نه کشش تلخی‌ فیلم‌ها را داشتم و نه حال روایت‌های ناواقع داستان‌ها را، چند مفهوم دیگر از این کتاب را خواندم و اثر خوبی داشت. می‌بینی! آدم گاهی حتا حوصله‌ی خودش را هم ندارد.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

کنعان






لابد برایت عجیب است که این همه فیلم را گذاشته‌ام و باز نشسته‌ام و کنعان را دیده‌ام. می‌دانی، دلم تنگ شده بود برای آن نمای کوتاه که گیاه‌های علی را نشان می‌داد، و آن عشقی که بین علی و آذر جوانه می‌زد. مانی حقیقی سینما را خوب می‌شناسد. لازم نیست این عشق را با دیالوگ بزند توی چشم بیننده. همان که آذر قبول می‌کند فردا هم با هم دنبال خانه بگردند و سرش را پایین می‌اندازد و تند می‌رود، کافی است. حتا آن صحنه‌ی آخر که لباس‌های سیاهش را درآورده، شاید برای مخاطب کم‌هوشی مثل من باشد، که می‌شد فقط رگه‌هایی از یک شال قرمز باشد روی آن همه سیاهی.

می‌بینی چه استفاده‌ای از مکان‌ها کرده‌است، که چه متناسب است با این‌هایی که معماری خوانده‌اند. چه فیلم‌نامه‌ی قرصی دارد. چه بازی قشنگی با صداها شده. و چه شخصیت‌پردازی بی‌نظیری. مثل آسانسور که همیشه در طبقه‌ی پنجم می‌ایستد، دوربین هم یک جاهایی ثابت می‌ماند روی چهره‌ی بی‌حرکت شخصیت‌ها و به ما اجازه می‌دهد که برویم زیر پوست آن آدم و برای مینا متاسفم باشیم که دارد گه می‌زند به همه‌چیز.

با تو موافقم که آن صحنه‌های درخت و نذر و نیاز و معامله با خدا و برگشتن و ماندن، همان‌طوری که خود مرتضا هم می‌گوید، مسخره است. ولی چه می‌شود کرد که این چیزها هم هستند در رگ و خون ماها، حتا اگر مثل مینا، خود را تافته‌ی جدا بافته بدانیم و همه‌ی دیگران را نفهم. یادت هست گفته بودم درباره‌ی الی و به همین سادگی، جور دیگری از سینمای بسیار رئال ایران هستند؟ می‌شود این بخش‌های آخر کنعان را هم جدا کرد و بقیه‌اش را گذاشت کنار آن دو.


آراز

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

جسدهای شیشه‌ای

باید عاشق مسعود کیمیایی باشی، یا لااقل از دنیایی که مسعودخان تعریف می‌کند، می‌سازد و می‌پردازد، خوشت بیاید، آن‌وقت جوازش را می‌گیری که اولن کتــــــــــاب را بخری (9900 تومان کم پولی نیست) و بعد حوصله کنی، بنشینی و بخوانی‌اش (771 صفحه هم کم نیست). جسدهای شیشه‌ای دوره‌ای طولانی‌مدت، یعنی حدود 50 سال از تاریخ معاصر ایران را در بر می‌گیرد که تقریبن از اواخر دهه‌ی بیست شروع می‌شود و تا اوائل دهه‌ی هفتاد ادامه پیدا می‌کند. ساده‌انگارانه است که بگویم شخصیت اصلی رمان کاوه است، چون رمان حتا از کودکی‌های طلعت، مادر کاوه هم می‌گوید، همین‌طور کل زندگی پدرش علی خان، پدرخانده‌اش رحیم و دوست ازلی‌اش سروش، خاله‌اش طاووس، دائی ناتنی‌اش رضا خیاط نامی، مادر بزرگش آباجان، پدربزرگش میرزا اسد اله خان مبشر انشایی، ثریا و تمام کسانی را در بر می‌گیرد که کوچکترین ارتباطی با این آدم‌ها پیدا می‌کنند. مکان، تهران است و کمی هم همدان و جاهای دیگر.نحوه‌ی روایت به زمان و مکان هیچ محدودیتی ندارد، سینمایی است و دوربین هرجا که اراده کند، در زمان و مکان حرکت می‌کند، جایی را انتخاب می‌کند، می‌ایستد و قصه می‌گوید. روایت گاهی ریتم بی‌نهایت تندی به خود می‌گیرد، مثل صفحه‌های اول، و گاه با حالت کسالت‌باری، ده‌ها صفحه در نقطه‌ای متوقف می‌شود و دیالوگ‌ها می‌آیند. این‌جاها باید حوصله کرد. زبانی که کیمیایی برای نوشتن استفاده کرده، اعلاست . منظورم فقط دایره‌ی واژگانی وسیع یا انتخاب درست و به‌جای کلمات نیست، کلن زبان کیمیایی یک اصالت و شاعرانگی خاصی دارد که در نوشته‌های عالی ادبیات داستانی ایران دهه‌ی چهل و پنجاه ریشه دارد. گاه حتا بازی‌های فرمی و بسیار حرفه‌ای هم می‌کند، مثلن با حرف «گ» یا «ل». نمونه اش با حرف «ز» را در صفحه‌ی 557 علامت زدم:لجظه‌های زنده‌ی زندگی‌زاد زن زجربرده‌ی زاهدی بود که به زایش مرگ بیشتر از زندگی مهارت داشت. نه زردی به رخ داشت و نه زخمی زشت از زعامت دلاورانه‌ی عشق.

یک کار سخت دیگری هم که کیمیایی خوب از عهده‌اش بر آمده، تنوع لحن‌هاست که با توجه به این‌همه شخصیت که ساخته و پرداخته، توانسته برای هر کدامشان، لحن و زبان خاص خودش را هم بسازد. مثلن فرق می‌کند لحن کاوه‌ی درس‌خوانده‌ی امروزی با پدرخانده‌ی کم‌سوادش و حتا با رضا نامی نیمه‌روشن‌فکر و خیاط و بقیه.
تصویرهای نابی هم در این رمان ساخته‌شده که هرکدامشان ارزش خواندن کل کتاب را دارند. مثلن صحنه‌ی خودکشی طلعت، آن زن پاک، بعد از همان چند سطری است که بالا آوردم. طلعت در مراسم گلاب‌گیری کاشان، داخل دیگ پر از گل و جوشان می‌رود و درش را می‌گذارد. همه مات می‌مانند. بعد که دست به‌کار می‌شوند و آتش را خاموش می‌کنند، از طلعت چیزی نمانده جز سه شیشه‌ی بزرگ گلاب که جایش همیشه در طاقچه ی خانه ی طاووس است.
خود کیمیایی گفته که جسدهای شیشه‌ی همه‌ی آن‌چیزهایی است که نمی‌شود به صورت فیلم درآوردشان، پس طبیعی است که پر باشد از مکان‌هایی که خودش دوست دارد، مثل باغ‌های شمال تهران، سینماهای قدیم که الان بسته‌شده‌اند، خیابان لاله‌زار زنده‌ی قدیم که الان پر است از قرقره‌های کابل‌های سیاه، هتل‌ها، کافه نادری و ... همین‌طور مفاهیمی مثل اعتیاد و یا زندانی سیاسی که الحمدلله همیشه داشته‌ایم، از زمان مصدق و توده‌ای‌های آن دوره بگیر بیا تا ساواک قبل از انقلاب و دهه‌ی شصت و حالا.
مخالفم که می‌گویند کیمیایی ضدزن است، که این‌جا طلعت را ساخته، که شاید تمثال زن اثیری او باشد، یا طاووس یا آباجان. حتا اگر ثریایی هم وجود دارد که مستحق کشته شدن باشد، ریشه‌هایش را نشان داده و محیطی که ثریا را مجبور کرده که چنین باشد. دوستی‌ها و رفاقت‌ها هم در پی مانایی هستند تا از درد جاودانگی انسان کم کنند، حتا اگر بین کاراکترهای متمایل به سیاهی چون رحیم و سروش باشد.
خلاصه اگر دوست‌تان، رفیق‌تان، عشق‌تان یا هر کس دیگرتان کیمیایی‌باز باشد، حتمن جسدهای شیشه‌ای را برایش بگیرید، در صفحه‌ی اولش چیزی بنویسید و هدیه بدهید. شاید او هم مثل من، کتاب را هرجا که می‌رود با خودش ببرد و بخواند، آن وقت صفحه‌ی اولش را با چسب، زیر کاور جلد بچسباند و پنهان کند که چشم نامحرم به آن نوشته‌ی با ارزش نیافتد.

پ.ن. رمان دیگر کیمیایی با نام «حسد» اواخر پارسال توسط نشر ثالث چاپ شده و به چاپ چندم رسیده که در مورد عین القضات است.


ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۲۸, چهارشنبه

دختری از پرو


ترجمه و چاپ هر کتاب از یوسا آدم را به وجد می‌آورد. نوید ادبیات ناب و لذت دارد با خودش. باید عیش مدام‌اش را بخوانی تا جان و مغز حرف‌ام را بگیری. یوسا یک عاشق واقعی ادبیات است و حرف و سخن‌اش خب بالطبع می‌نشیند بر دل هر عاشق ادبیات. منظورم این است که حرف یوسا از جنس همان حرف‌ها و بحث‌های داغ ِ پشت خواندن هر رمان و داستان است.

برای ما، یوسا و عبدالله کوثری همیشه دو نام کنار هم هستند. اما دختری از پرو را خجسته کیهان ترجمه کرده. ترجمه‌ی بدی هم ندارد اصلن. روان و خوش‌خوان و یک سره متفاوت با بقیه‌ی رمان‌های یوسا است. هفته‌ی پیش که میانه‌ی خواندن بودم زیاد راضی نبودم اما دو سه روز قبل که تمام‌اش کردم فکر جالبی به سرم زد که برای‌ات می‌گویم. اول از داستان بگویم. داستان یک عشق مادام‌العمر. از این عشق‌های امریکای جنوبی‌وار که نمونه‌اش در عشق سال‌های وبا آمده. طولانی با غیبت‌های مکرر و وفاداری عاشق و معشوق. این‌که اول به دل‌ام نچسبید شاید برای سادگی بیش از اندازه و ناواقعی بودن اتفاق‌ها و کنش‌های قهرمان داستان بود. یعنی این‌که فرض کن کسی-مردی- از نوجوانی عاشق یک دختر بشود که اسم‌اش را هم درست نمی‌داند و خب تا آخر عمر با تمام بلاهایی که این دختر سرش می‌آورد عاشق باقی بماند و کارهایی کند که شاخِ تعجب بر سر آدم سبز شود. قبول کن که جور درنمی‌آید. حالا نمی‌خواهم بحث را شخصی کنم ولی خب این روزها عاشق ماندن سخت است، آن هم به هر بهایی!

جرقه‌ای که میانه‌ی خواندن داستان، فریاد «یافتم» را توی مغزم پُر کرد؛ این بود که شباهت زیاد این رمان یوسا را با الگوی آثار شرقی مثل هزار و یک شب و هفت گنبد نظامی یا حتا منطق‌الطیر پیدا کردم. ببین قضیه این جاست که یوسا برای این رمان یک الگو ساخته که این قالب کمک‌اش کرده تا علاوه بر روایت یک داستان عاشقانه‌ی کلاسیک امریکای لاتینی، نگاهی به تاریخ و شرایط سیاسی اجتماعی اروپا و هم زمان پرو، کند. ریکاردو قهرمان داستان از پرو به اروپا می رود به آرزویش که زندگی در پاریس باشد می‌رسد و دختر بد را که در پرو گم کرده بود به تناوب پیدا می‌کند و از دست می‌دهد. در شهرها و کشورهای مختلف به بهانه‌ی مترجم بودن‌اش- که این بخش باید برای تو خیلی جذاب باشد ضمن این که به جهان شمول بودن رمان و فرم‌اش هم کمک می‌کند- می‌گویند کتاب شبیه مادام بوواری است. راستش را بگویم، اگر خود یوسا هم بیاید و بگوید از روی مادام بوواری این کتاب را نوشته من قبول نمی‌کنم. این که مادام بوواریِ مدرن است و این‌ها. اصلن می‌دانی یک لحن شوخ در سرتاسر داستان هست که حالت ذله شده‌گی به خواننده دست بدهد از بس این رابطه‌ی عاشقانه مسخره است و خنده‌دار و اصلن مدرن نیست. درست جایی میانه‌ی دهه‌های شصت و هفتاد میلادی که اوج مدرنیته و پست مدرنیته و به روایت بخشی از کتاب که به هیپی‌ها و آنارشیست‌ها می‌پردازد، بودن چنین آدمی مثل ریکاردو که این همه عاشق است و مفلوک و رام و حتا تا حدی تحقیر شده، خودش پارادوکسی است از سر شوخ‌طبعی یوسا.

اصل کتاب اسمش «دختر بد» بوده که این‌جا شده دختری از پرو که انتشارات کتاب پارسه همین چند ماه پیش با ترجمه‌ی «قابل قبول» خجسته کیهان چاپش کرده که پر است از نقطه‌چین‌هایی به نشانه‌ی لازم‌الارشاد بودن آقای ماریو بارگاس یوسای نازنین !

می‌بینی این ترجمه‌ی قابل قبول عجب صیغه‌ای شده توی ادبیات ما؟ یعنی خوش‌حالیم که در ترجمه‌ی یک کتاب گاف‌های آن‌چنانی پیدا نمی‌کنیم و خب ترجمه‌ی خوب سرمان را بخورد...

و دیگر این‌که

این‌جا هم یک عالم حرف و حدیث درباره‌ی این کتاب