۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

The Limits of Control


سپینود:

Molecules: … Among us, there are those who are not among us

Lone Man: I'm among no one

ما که جارموش باز-ایم اما خدا به داد بقیه برسد. می‌دانی همین نیم ساعت قبل با هم حرف می‌زدیم از دنیای شخصی یک هنرمند. دنیای خیلی خیلی شخصی. با این همه فیلم که از جارموش دیده‌ایم دیگر دنیای تعریف شده‌اش را بلدیم. شوخ، تلخ، تنها، شرق‌زده(فرض کن نقطه‌ی مقابل غرب‌زده است دیگر هان؟!) و المان‌هایی مثل موسیقی راک آن هم آلترناتیو، قهوه و سیگار و اصلن خود تام ویتس یا روبرتو بنینی. سفر کردن و گشتن دنبال چیزی. ارتباط ناقص آدم‌های عجیب و غریب از ملیت‌های مختلف. کم کردن نقش زبان و کلام. در یک کلام انزوا. انزوایی که وجه مشترکی است میان یک عده آدم. اصلن انگار آدم قبل از دیدن فیلم‌های جارموش یادش نبوده که این طور آدم‌ها هستند. پس یک جورهایی می‌شود فیلم‌های جارموش نویدی است برای آدم‌های منزوی که بدانند «بی‌شمارند» و به شکل رندوم و اتفاقی به هم می‌رسند و لازم نیست نگران تفاوت زبان و رنگ و نژاد باشند. آن‌ها همه زبان مشترک دارند. زبان نگاه حرکات مختصر و محدود بدن و زبان مشترک هنر. موسیقی، نقاشی، رقص و سینما. خب خیلی امید دهنده است. نه؟هر چند ظاهرن امید دهنده‌نباشد. یعنی ظاهر قضیه خیلی هم تلخ و عذاب‌آور باشد.
دیالوگ بالا را که نوشتم ببین «بین ما، کسانی هستند که از ما نیستند» و مرد تنهای ما (ایساک دو بانکول) جواب می‌دهد « من از کسی نیستم» یا حالا ترجمه‌ی بهترش-که تو استادی- می‌شود من عضو هیچ گروه و حلقه‌ی نیستم. یعنی تنهاست در ماموریت‌اش که کشتن آن آقای رئیس امریکایی است، به قول خودمان تک‌ـ‌پر است دیگر. خب این سنت فیلم نوار هم هست. قهرمان‌ها همیشه تنهای‌اند. مثل لئون، مثل آلن دلون در سامورایی مثل خودِ گوست‌داگ.

با تمام این حرف‌ها باید بگویم که میان همه‌ی فیلم‌های اقای جارموش من محدوده‌ی کنترل را از همه کم‌تر دوست داشتم. دلیل هم دارم: اتفاق آخر فیلم و تخیلات مرد تنها که باعث شد از همه‌ی آن گانگسترهای تفنگ به دست و همه‌ی درهای بسته و قفل‌های پیچیده عبور کند مرا شوکه کرد! اگر این فیلم را کیم کی دوک ساخته بود یا هر کس دیگر حرفی نبود. یعنی نمی‌خواهی بگویی که توجه بیش از اندازه‌ی جارموش به عرفان شرق او را به شکلی از به نظر من- خرافات رسانده؟ شاید تند می‌روم اما من جارموش را آدم رئالیستی می‌دانم. و این فیلم چندان با منطق او دست کم با چیزی که دریافت شخصی من از ایده‌های اوست- جفت و جور نمی‌شود.

لینک نوشته‌ی مجید اسلامی درباره‌ی این فیلم(+)

آراز:

جرات می‌خواهد که بعد از مجید اسلامی و تو، راجع به فیلم نوشت.

اپیزودهای جارموش این بار با رنگ از هم متمایز می‌شوند و مرد تنها با رنگ کت‌وشلوارش به سان یک آیکون، یک علم‌دار عمل می‌کند. آبی که به سیاهی شب می‌ماند، زرد خاکی‌رنگ و نهایتن طیفی که بین سبز و خاکستری در نوسان است. در آن اپیزودها، دنیای پیرامون هم به همان رنگ می‌شود، حتا برگ درخت‌ها رنگ خاک می‌گیرند و گوچه‌ها و دیوار خانه‌ها همه خاکستری می‌شوند. این‌ها البته از دید من بود و مطمئنن تاویل دیگران می‌تواند جز این باشد. عرفان شرقی، دیگر مثل گوست‌داگ، آمریکایی نشده و این‌بار کاملن هدف دارد و حتا شعارگونه است. مرد تنها، این‌بار نمی‌میرد، ماموریت را به پایان می‌رساند و در سکانس آخر با لباس‌های رنگی و معمولی به زندگی بر می‌گردد و حتا دوربین، گمش می‌کند تا جارموش حرف آخر را بزند که No limits No control که اگر محدودیتی نباشد، کنترلی هم در کار نخواهد بود.

همان دقایق اول فیلم متوجه می‌شویم تصویربردار ( یعنی کریستوفر بویل، همراه اغلب فیلم‌های وونگ کار وای) اصرار دارد دوربین‌اش ثابت باشد و دنیا از این قاب ثابت پیش روی ما به حرکت درآید، و این همان رفتار مرد تنهاست که می‌بیند، حرف نمی‌زند، به جایش می‌بیند.

همیشه آدم‌ها برای جارموش مهم هستند و دنیای خودشان را دارند. آدم‌هایی که می‌آیند، چند دقیقه می‌مانند و بعد می‌روند، تکلیف هرکدام با خودش مشخص است؛ یکی عاشق فیلم‌های قدیمی و هیچکاک است، دیگری برهنه است و شوبرت را می‌پسندد، آن دیگری از علم و مولکول‌ها می‌گوید. این بار جان هارت، گایل گارسیا برنال و بیل مورای و دیگران به نقش این آدم‌های خاص درآمده‌اند، گرچه این ستاره‌ها هم نمی‌توانند توجیهی باشند که مردم سینما-دوست به تماشای این فیلم بنشینند. کارگردان مولف‌بودن این چیزها را هم دارد، یعنی گاهی غرق می‌شود در دنیای خودش و دیگران برایش هیچ اهمیتی ندارد. محدوده‌ی کنترل را جارموش‌بازها دوست دارند، توصیه کردن هم لازم نیست برای‌شان.

تقریبن همه‌ی کارهای جارموش را با هم دیدیم. پارسال همین موقع‌ها بود انگار. به همین خاطر بود که نه فیلم جارموش به دلمان نشست و نه قهوه فرانسه‌ها و نه سیگار.

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

.


۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

یوسف‌آباد خیابان سی و سوم



می‌دانی معرفی کتاب فقط این نیست که بگویی فلان کتاب را بخرید. گاهی موقع خرید کتابی و بعد خواندن‌اش احساس می‌کنی کلاه گشادی روی سرت دارد لق می‌زند. فکر می‌کنم باید نظرمان را در مورد این طور کتاب‌ها بگوییم. یادم می‌آید دو سال قبل با هم درباره‌ی کافه پیانو حرف می‌زدیم کاری هم به نویسنده‌اش نداشتیم. مشکلات این رمان زیاد بود. از جمله پراکندگی و عدم توازن روایت و ... بعد به نظرم آمد اگر این‌ها را زودتر به چند نفر از اطرافیان می‌گفتیم شاید وقت و پول‌شان را هدر نمی‌دادند. این که اسم کافه پیانو را می‌آورم دلیل دارد. کافه پیانو هم نه شاید رمان عادت می‌کنیم ِ زویا پیرزاد اول شروع کرد. حالا این کتابی که می‌خواهم درباره‌اش حرف بزنم حاصل پر عیب و نقص آن روی‌کرد است.

عادت می‌کنیم رمان معاصر بود. رمان معاصر با اشاره به زمان و مکان و روی‌دادها، یک سری معناهای ارجاعی توی ذهن می‌سازد. معناهای ارجاعی، معناهایی که تو می‌شناسی و مدام به‌شان مراجعه می‌کنی. حتا شاید تجربه‌ی مشترک داشته باشی. مثل نام یک موسیقی. نام یک کافه و یا خیابان و ... این‌ها همه به جذابیت اثر کمک زیادی می‌کند. اما در لایه‌های رویی می‌ماند اگر وارد ساختار داستان نشود. بعد کافه پیانو بود با ارجاع‌های مدام‌ و بلااستفاده‌اش از مارک‌ها و نام‌ها. فرض کن من می‌گویم قنادی بی‌بی. خب از معناهای ارجاعی که بگذریم این ترکیب و مکان و شیرینی‌ها و ... باید یک جایی در داستان داشته باشد. یک جایی که وقتی نباشد داستان لنگ بزند.


جغرافیا، نام شهر و خیابان‌ها داستان را زیباتر می‌کند. بُعد می‌دهد و کلی استفاده دارد. اما ردیف کردن بلااستفاده‌ی این نام‌ها در داستان آن را به یک هندبوک (کتاب راهنما یا مرجع) یک شهر یا یک مکان تبدیل می‌کند. مشکل بزرگ یوسف‌آباد خیابان سی‌وسوم همین است. انبوهی از اسامی خاص، از برندها تا نام پاساژ‌ها و خیابان‌های تهران و یک عاشقانه‌ی آبکی میان چهار راس یک مربع با تناظر دو به دو. چیزی شبیه به داستان‌های ر. اعتمادیِ زمان ما که به خودی خود بد نیست. اما خب موقع معرفی گفتن‌اش بد نیست تا باز بلای کافه پیانوی سال قبل نازل نشود! نمی‌خواهم فکر کنی حساسیتم زیاد است برای همین فکر می‌کنم نمونه‌ی درست استفاده‌ از جغرافیا و مکان‌ در داستان ایرانی را هم بگوییم بد نیست تا اگر کسی خواست برود مقایسه کند. مثلن سفر شب از بهمن شعله‌ور. استفاده‌ی درستی کرده از میدان ها و خیابان‌ها و کافه فردوسی. جغرافیا هویت داده به داستان. داستان هم توانسته مکان‌ها را برجسته کند. لازم هم نیست که آدم هول بشود و تعداد زیادی نام بریزد توی داستان‌اش. در این داستان کافی بود آتلیه‌ای را که در خیابان سی و سوم یوسف‌آباد است، بسازد و روح بدمد همین که یک داستان چفت و بست‌دار را با مکان‌اش بسازی و بده بستان عاطفی خواننده را هم‌زمان با ماجراهای داستان با لوکیشن آن برقرار کنی خودش کار بزرگی است. گرچه بعد به مشکل اساسی داستان‌گویی برمی‌خورد که متاسفانه از عهده‌ی آن هم برنیامده.


نویسنده‌اش سینا دادخواه است که گویا بیست و پنج سال سن دارد و در عرض شش ماه این رمان صد و پانزده صفحه‌ای را نوشته و نشر چشمه درآورده. به هر حال نمی‌گویم کتاب را بگیر و بخوان. می‌گویم اگر خواستی نسخه‌ی خودم را برایت بفرستم.


برای صحه گذاردن:
این جاها را هم می‌شود خواند (+) و (+)




۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

به همین سادگی



پیش‌تر، میرکریمی را با فیلم‌های «زیر نور ماه» و «خیلی دور خیلی نزدیک» می‌شناختیم که نمونه‌ی فیلم‌های به‌اصطلاح معناگرا هستند، یعنی دین به عنوان بستر و سوژه‌ی اصلی فیلم در نظر گرفته می‌شود. ولی در «به همین سادگی» این اتفاق نمی‌افتد و محور فیلم به زندگی روزمره‌ی یک زن محدود می‌شود.
طاهره زنی سی و چند ساله از طبقه‌ی متوسط است، دو بچه دارد، خانه‌دار است و همه‌ی زندگی روزمره‌اش را به پخت و پز، بچه‌داری و شوهرداری اختصاص داده‌است. زندگی طاهره ظاهراً به آرامی جریان دارد، اما این روح اوست که آزرده است و راه حل را در رفتن می‌بیند.

سینما مدیوم عجیبی است؛ با چند سکانس می‌تواند نسل‌کشی در ویتنام یا فروریختن صدها ساختمان بزرگ در اثر زلزله را به راحتی بازسازی کند، اما چه دشوار است نشان دادن روزمره‌گی و تلاش درونی کسی برای مقابله با آن، یا تلاشی زنی از درون. البته تکنیک‌هایی مثل Narration (حرف زدن و توصیف راوی بر روی تصاویر) همان‌قدری که درونیات راوی را به صورت مستقیم بروز می‌دهد، به همان میزان هم از واقعیت داستانی فیلم می‌کاهد و آن را مصنوعی جلوه می‌دهد.

ماجرایی که فیلم به آن می‌پردازد کلاسیک و خطی است و یک روز عادی از زندگی روزمره‌ی شخصیت اول فیلم را نشان می‌دهد، اما همین فرم به ظاهر ساده، با چنان دقت و هوشمندی چیده شده که در پایان آن روز، اتفاق بزرگی در درون مخاطب می‌افتد و آن، درک بی‌واسطه‌ی درد درونی طاهره است. همه‌چیز از جنس واقعیت محض است، حتی بچه‌ها بازی نمی‌کنند بلکه پرده‌ای از زندگی‌شان را به نمایش می‌گذارند. مجموعه‌ی «به همین سادگی » مانند بازیگرش هنگامه قاضیانی، بی‌ادعا، اما عالی است. طاهره مثل رویای «کاغذ بی‌خط» روشنفکر نیست یا لااقل ادعای روشنفکری ندارد، اگر شعر می‌گوید، به خاطر کلاس شعری است که شاگردی مبتدی آن‌جاست، شعر می‌گوید اما نه در خلوتی شاعرانه، وقتی غذا می‌پزد یا ظرف می‌شوید، دفترچه‌ی ارزان‌قیمتش را باز می‌کند و در صفحه‌هایی که عکس‌برگردان چسبانده، می‌نویسد؛ 206 ندارد و با اتوبوس پسرش را کلاس زبان می‌برد؛ اگر کتاب خوانده، کتابخانه‌اش را به رخ تماشاگر نمی‌کشد، فقط وقتی دنبال نقشه‌های شوهرش است، به طرف کمد بالای کتابخانه می‌رود؛ اگر شوهرش را دوست دارد، فریاد نمی‌زند، بچه‌ها که خوابیدند، روبروی آینه، پشت به مخاطب می‌نشیند، آرایش می‌کند، زیر گوش‌هایش را عطر می‌زند و بی‌منت منتظر شوهرش می‌ماند؛ اگر شوهرش در سه چهارم فیلم نیست، همین نبودن است که هویت شوهر را می‌سازد؛ وقتی می‌دهد برای بچه‌ها کلیدهای رنگی بسازند، تماشاگر فکر می‌کند کاری عادی است که مثل آن روز، دخترش آرزو پشت در نماند، اما بعد می‌فهمی که نه، به فکر آینده‌ی بچه‌هاست؛ یا آن‌جا که فریزر ر ا پر کرده، یا به دخترش یاد می‌دهد چه‌طور بادمجان سرخ کند؛ «بادمجان باید طلایی شود، سیاه نشود، نسوزد، اگر بسوزد تلخ می‌شود». با پسرش زیر تخت می‌رود و سربازبازی می‌کند، از بچگی‌هایش می‌گوید، اما صدای زودپز درمی‌آید، طاهره می‌خواهد به معصومیت کودکی‌ها برگردد، دلش برای ساری گلین تنگ شده، فیلم که تمام می‌شود، به او حق می‌دهی.

فیلم که تمام شد به تو گفتم شاید با «درباره‌ی الی» و «به همین سادگی» سینمای ایران قدم در راه جدیدی گذاشته که جنس آن واقعیت ناب است. هنوز هم همین اعنقاد را دارم.

۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

فرزند پنجم


خودت می‌دانی که هیچ دوست ندارم بیوگرافی و زندگی شخصی نویسنده را درگیر متن کنم، ولی دوریس لسینگ آدم جالبی است. 90 سال پیش در کرمانشاه متولد شده، وقتی شش ساله بوده، به آفریقا – زیمبابوه مهاجرت کرده‌اند، آن‌جا از خانواده‌اش فرار کرده و بعد وقتی هجده سالش بود، به انگلستان رفته‌است. تحصیلات آکادمیک ندارد، یعنی از 13 سالگی دیگر مدرسه هم نرفته ‌و به طور غریزی و تجربی می‌نویسد. بیشتر از شصت نوشته شامل داستان کوتاه و رمان و مقاله در کارنامه‌اش دارد و از نویسندگان پرکار و قدیمی است، ولی کتاب‌خوان های قدیمی ایرانی، او را نمی‌شناسند، چون تا همین دو-سه سال پیش، هیچ کتابی از او منتشر نشده بود.

«فرزند پنجم» حکایت زندگی هریت و دیوید است که طرز فکر قدیمی‌ دارند. این دو با هم آشنا می‌شوند، ازدواج می‌کنند و خانه‌ای بزرگ می‌خرند و تصمیم می‌گیرند بچه‌های زیادی به دنیا بیاورند. تا بچه‌ی چهارم، به خوبی و خوشی پیش می‌روند، ولی فرزند پنجم، از همان دوره‌ی حاملگی تبدیل به معضلی می‌شود. بقیه‌ی کتاب، ماجرای تولد و کودکی این فرزند پنجم است که از نظرگاه دانای کل محدود به ذهن هریت روایت می‌شود.

این‌جا و آن‌جا نوشته‌اند که «فرزند پنجم» رمانی پست‌مدرن است، ولی نظر من غیر از این است. هیچ مولفه‌ای از پست‌مدرنیسم در متن کتاب وجود ندارد و شاید علت این تعبیر، نحوه ی خاص روایت آن باشد. لسینگ هر آن‌جا که خواسته، با ریتمی کند و با ذکر تمامی حواشی، به روال رمان‌های قرن نوزدهمی، به روایت تمام جزئیات پرداخته و اگر به همین منوال پیش می‌رفت، شاید«فرزند پنجم» به جای 167 صفحه، چندین جلد قطور می‌شد. ولی هر آن‌جا که لازم دیده، با ریتمی بسیار تندتر نوشته، که گاهر حتا گذشت یک یا چند سال را در یک پاراگراف خلاصه کرده‌است.

دو عامل باعث شد که کتاب را بخرم، ولی هیچ‌کدام درست از آب در نیامد. روی کتاب نوشته «برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبی 2007» که اصولن یعنی این کتاب جدیدی است و جایزه‌ی نوبل برده، ولی کتاب سال 1989 منتشر شده و نه این کتاب، که نویسنده‌اش بعد از 18 سال به دریافت این جایزه ی ادبی نائل شده‌است. انگیزه‌ی دوم، مترجم کتاب یعنی «مهدی غبرائی» بود که ... چه عرض کنم. چند جمله‌ای از صفحه‌ی 124 بخوانیم:

معلمش او را پسر خوشنودکننده‌ای می‌داند، چون خیلی تلاش می‌کند...همان نگاه براندازکنندهٔ طولانی آزرده که بیقراری نپذیرفته‌ای، حتی ترس در آن است، که قسمتی از آن «گفت‌و‌گوی دیگر» است – گفت‌و‌گوی واقعی.

آقای مهدی غبرایی بیش از حد به متن اصلی وفادار مانده‌اند و عین به عین کلمات را، بدون در نظر گرفتن ساختار متنی زبان فارسی نوشته‌اند، یعنی گاهی چنان ترکیبات و اصطلاحاتی به وجود آورده‌اند که در زبان فارسی هیچ سابقه‌ای نداشته و احتمالن تکرار هم نخواهند شد. متن فارسی هیچ خوش‌خوان نیست و گاه چنان سکته‌هایی دارد، چنان دست‌اندازهایی که علاوه از ناراحتی، هیچ درکی از معنی میسر نمی‌شود. این کتاب با ترجمه‌ی کیهان بهمنی، توسط نشر افراز نیز چاپ شده‌است.

کتاب را بخوانی، ضرر نمی‌کنی، چرا که به جزئیات یکی از مفاهیم انسانی پرداخت شده، این که آیا هریت مادر باید از «بِن» می‌گذشت و به چهار کودک دیگرش و زندگی خودش می‌رسید، یا این که زندگی‌اش را فدای او می‌کرد؟ آیا می‌توان بالاجبار برای روابط انسانی مرزی قائل شد؟


پ.ن. هر وقت اسم «بن» می‌آمد، یاد بنجی خشم و هیاهو می‌افتادم که البته خیلی هم بی‌ربط نبود.

۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه

به دنبال اریک




اریک کانتونا که یادت می‌آید؟ همان بازیکن چهارشانه‌ی فرانسه و منچستر که همیشه‌ی خدا یقه‌اش را بالا می‌زد و محکم و استخوان‌دار (مثل کریم باقری خودمان!) بازی می‌کرد. هواداران باشگاه منچستر یونایتد هیچ‌وقت فراموش‌اش نمی‌کنند.حالا اریک کانتونا وارد عالم خیال یکی از هوادارانش به نام اریک بیشاپ شده تا زندگی‌اش را عوض کند. اریک بیشاپ، پست‌چی حدودن شصت ساله‌، داغان، افسرده و در آستانه‌ی خودکشی، از زندگی‌اش شکست خورده‌ و حالا با خیال اریک کانتونا می‌خواهد زندگی‌اش را سر و سامان بدهد.

   می‌بینی که تک‌تک آدم‌های فیلم چه واقعی‌اند؟ شخصیت‌پردازی، حتا برای فرعی‌ترین کاراکترها به بهترین نحو انجام شده‌است. و این فیلم چه‌قدر ماجرا دارد، آن‌قدر که با آن ریتم‌تند آغازی، تا آخر می‌رود و هیچ از ریتم‌اش کاسته نمی‌شود. این یک مزیت بزرگ است، آن‌قدر داستان برای گفتن داشته‌باشی که 116 دقیقه مخاطبت را میخ‌کوب‌ کنی. بازیگران همه در حد نابازیگر، بی‌ادعایند ولی نمایش رئالی از خود نشان می‌دهند، حتا کانتونا که در نقش خودش بازی می‌کند.
  در جستجوی اریک، آخرین فیلم کن لوچ است که در سال 2009 ساخته و که با این فیلم نامزد نخل طلای جشنواره‌ی کن شد. شاید غیرواقعی یا به نوعی سمبولیک بودن صحنه‌ی آخر، آن‌جا که هواداران منچستر بعد از بازی به سراغ یک آدمکش حرفه‌ای می‌روند و می‌ترسانندش، یکی از علت‌هایی بود که نخل طلا به کن لوچ شوخ، استاد شخصیت‌پردازی و هوادار پر و پا قرص منچستریونایتد نرسید. داری همین فیلم را می‌بینی و مطمئنم که لذت می‌بری.

آراز




تو زودتر از من فیلم را دیدی. قبول. زودتر از من هم نوشتی. این هم قبول. این را هم قبول داری که چقدر لازم است دیدن چنین فیلمی که حس و حال بدهد به آدم؟ گذاشتن دو تا اریک کنار هم این قدر با فاصله و بعد رساندن آن‌ها کنار هم بی‌فاصله. پایان خوش. نه از آن پایان‌های خوش خیلی آبکی. همان سمبولیک درست است. مثل این‌که «با اتحاد می‌شود ریشه‌ی ظلم را خشکاند» و فوتبال. فوتبال عجب معجزه می‌کند و عجب مردم را به هم می‌رساند. این را کن لوچ توی همان اپیزود سوم فیلم بلیط‌ها گفته بود. این‌جا کامل‌تر.
   فیلم عامه‌پسند خوبی بود. فیلم‌نامه‌ی عامه‌پسندی داشت. بی‌ادعا بود. حرف‌های قلمبه نمی‌زد و آدم می‌فهمید که دوساعت لذت بردن و سخت نگرفتن دنیا چه خوب است. صحنه‌ای که کانتونا، اریک را به رقص دعوت می‌کند؛ من هم ناخودآگاه دست‌هایم را بالا برده بودم. و کانتونا به اریک می‌گفت:« one who once learned rock n’ roll never forgets it» این طوری آرام آرام اریک را آدم کرد. ضمن این‌که دیدی تماشاگران انگلیسی فوتبال چقدر فرق می‌کنند با همه‌ی تماشاچی‌های دیگر-البته به غیر از هواداران تیم تراکتورسازی!- انگار فوتبال را زندگی‌ می‌کنند و شاید بهتر باشد بگویی زندگی را فوتبال می‌کنند. زندگی را با فوتبال تعریف می‌کنند. و من همیشه از خیلی وقت پیش فکر می‌کردم به رابطه‌ای بین فیلم‌ها و فوتبال و زندگی.
   فکر می‌کنم بین این همه آنتی‌کرایست و محدوده‌ی کنترل و چه و چه باید بعضی وقت‌ها شیفت کرد روی فیلم‌هایی مثل به دنبال اریک و نفس گرفت.


سپینود